تبليغاتX
ابر گریون - آرزو...

ابر گریون

 

کی می دونه فردا چی می شه؟

کی می دونه به سر آرزو های فردام چی میاد؟

آروم آروم قدم می زنم و از خودم می پرسم: یعنی دنیا می دونه؟ اون می دونه فردا چه آرزویی دارم؟

می دونم خوب می دونه چطور دونه دونه آرزوهامو پر پر کنه بعد از اینکه حسابی براشون تلاش کردم و

باهاشون مانوس شدم.

دلم می گیره.احساس می کنم بیهوده ام. بازیچه ام. بی خود آرزو می کنم.کاش آرزو وجود نداشت

 کاش بشر رویایی نداشت...کاش من..!!!)

قیافه ی حق به جانبی می گیرم و دلخوریمو پنهان می کنم(تو دلم می گم یعنی می دونه من دلخورم؟)

ریختشو که می بینم خنده ام می گیره ، آخه این با این شمایل چطور می تونه علم غیب داشته باشه؟

ولی مگه غیر اینه که هر کیم منو ببینه پیش خودش می گه آخه این با این اعتماد به نفس می تونه یه

 بازنده باشه؟

بازنده؟ شاید بستگی داره چطور ببینم!!!

.

.

نگران آرزوهای فردام

.می ترسم آرزو ته کشیده باشه و فردای من بی آرزو بگذره

.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 0:27 توسط حمیده |