|
ابر گریون |
|
|
بعضی وقتا فاصله ی من و آرزوهام به قدری کم می شه که می دونم اگه یه ذره دیگه دست دراز کنم رنگ واقعیت به خودش می گیره اما اغلب سنگی بین منو آرزوهام میفته که وادارم می کنه فکرشو از سرم بیرون کنم . . . این جمله رو یه بار تو پست قبلی نوشته بودم اما دیروز به واقع لمسش کردم در یک قدمی واقعیت بود و یک لحظه فکر کردم همه چیز عالیه در حالی که نمی دونستم لحظه ای بعد دلم بخواد از این همه احساس بد بمیرم! و فاصله ی بین این دو لحظه...!!!...هیچ فاصله و مرزی براش پیدا نمی کنم... دیشب به این فکر می کردم که نمی تونم آرزو کنم، برای آرزو کردن نگرانم... شاید بهتره آرزو ها همون چیزیایی بشن که باهاشون مواجه می شم... ............ پ.ن: دیگه واسه نظر دادن دیگران نمی نویسم, واسه خودم می نویسم واسه اینکه این روزامو به عنوان یه دوره ای از زندگیم خاطره داشته باشم و وقتی بعدها خوندمشون احساسش واسم قابل درک باشه شاید اون موقع به این روزام بخندم.... روزی که به همه ی آرزوهام رسیدم یعنی میشه؟؟؟؟!!!
+ نوشته شده در جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:18 توسط حمیده |
| ||||||