تبليغاتX
ابر گریون - دنیا

ابر گریون

 

داستان ادامه داره... هیچ حرکتی ختم به کیش و مات دنیا نمی شه. احساس بدی دارم وقتی یقین پیدا می کنم داستان اصلا همینـــــــــه!

آرزوهام فرار می کنن...و من فقط می تونم برای تسکین خودم بی خیال باشم.

این نشد یه آرزوی دیگه!

به همین سادگی

اما زخمی روی دلم می مونه که به این سادگی نمی تونم فراموشش کنم.دنیا نمکدون بدست دور من میچرخه و ادای دوستای نگرانو در میاره.

یادآوری می کنه که: هر حرفی بزنم بر علیه خودم استفاده می شه.

نگاه تندی بهش می کنم و سرمو پایین می ندازم: دوسال زحمت کشیدم آخه...یه عالمه آرزو داشتم!!! این دیگه چه جور نامردی ایه؟

پارسال هر کی نصف منم زحمت کشیده الان دو برابر اوج آرزوهای قانعانه ی من داره حالشو می بره!!!

و سال دیگه....لابد خوابشم نمی تونم ببینم!

!

دلم به همین فعلا خوشه, به همین امید و آرزوهام....دلمو که نمی تونه ازم بگیره!!

می تونه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 13:27 توسط حمیده |