|
ابر گریون |
|
|
همین که سرم به بالش نزدیک شه، هنوز چشمامو روی هم نذاشته، رویاها تمام ذهنمو پر می کنن. و من ساعتها غرق درش، هر شب پر و بال بیشتری بهش می دم.
درسته! مثلا قرار بود دیگه آرزویی نداشته باشم!
مثلا آرزو ته کشیده بود و من دیگه می دونستم آرزو کردن یه حماقته...
اما واقعیت این شد که من اصلا متوجه نشدم دقیقا از کی دوباره دارم روی آجر رویا زندگیمو می سازم. اینکار اینقدر برام شیرینه که وقتی رویایی دارم برای اوج گرفتن ، اصلا نمیتونم به تلخیه همه ی بن بستهایی که بالاخره آرزوهامو بر باد می دن فکر کنم.
شلوغش نمی کنم. بعضی وقتا فاصله ی من و آرزوهام به قدری کم می شه که می دونم اگه یه ذره دیگه دست دراز کنم رنگ واقعیت به خودش می گیره اما اغلب سنگی بین منو آرزوهام میوفته که وادارم می کنه فکرشو از سرم بیرون کنم... اینه که برای دوباره رویا داشتن(دوباره زندگی کردن!) اینطور زندگی رو سخت می گیرم.
مگه یه آدم در حد و اندازه ی من چقدر توان داره برای دوباره و دوباره از نو شروع کردن و دوباره باختن؟!
پدرکشتگیه من و دنیا هم وقتی ذهن من پر از آرزو و رویاست اهمیت خودشو از دست می ده! می شم مثل همه...حرفای خوب می زنم... به خوبی از دنیا یاد می کنم... باهاش کنار می یام... براش می نویسم... چون آرزوهام فقط با سازش اونه که می تونه محقق بشه!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:28 توسط حمیده |
| ||||||