|
ابر گریون |
|
|
مادرم می خوام از اونچه توی دلم نسبت به تو احساس می کنم ، بنویسم. یعنی می تونم؟!
ازت تشکر می کنم که وسیله ای شدی ، تا وجود یابم. جسم و روحم از وجود عزیزت شکل گرفت.
من که جنینی بی چیز بودم ، نفست گرمم کرد و آهنگ دلنواز قلبت ، موسیقی آرام بخشم شد.
احساست نسبت به فرزندی که در رحم داشتی از همان اول ، عشق و محبت را برایم ترجمانی شیرین بود. من و تو یکی بودیم.
و پسوندی که به اسمت اضافه شد:" مادر باردار" من از اول باری افزوده بر وجودت بودم.
شاید تصور می شد که این مادر روزی بارش را زمین خواهد گذاشت ، اما تو هرگز این کار را نکردی. من
همیشه بار تو و تو همیشه یار من بودی
روزهای بارداریت ، راحتی وجودت ، رعایت وجودی بود که با خود حمل می کردی. تا فرزندت متولد شد.ازت تشکر می کنم. که مرا متولد کردی و گفتند که فارغ شدی .
ولی هرگز تو از من فارغ نگشتی.
باز مرا در روی سینه خود قرار دادی و گفتی فرزندم بنوش از شیره وجودم و بشنو صدای مهربان قلب
مادرت را ، قلبی که با خود محبت و عشق را زمزمه مي كند
و من شیرینی زندگی را با نوازشهایت حس کردم. نوازشهایی که بدون هیچ چشمداشتی بود.
ازت تشکر می کنم که زبانم را گشودی به مهر ، و سخنان دلنوازم آموختی . ازت تشکر می کنم. که بااشکهایم گریستی و با خنده هایم ، خندیدی.
ازت تشکر می کنم. که معنی زندگی را در گرمابخشی وجودت ، به من آموختی.
مادرم تو وجود منی، وهرگز نمی توانم تشکر گوی وجود خودم باشم ، آنطور که باید و شایسته.
تو واسطه آفریدن منی ، و من نه از آفریدگار و نه از واسطه او نتوانم که تشکری شایسته کنم.و اما از تو معذرت می خواهم ازت معذرت می خواهم که
نشناختمت آنطور که هستی.پنداشتم که با دسته گلی ، یا هدیه ای قدرشناسی ام را به تو نشان مي دهم و این اشتباهی بزرگ بود.
تو مرا می خواهی ، تو وجودم را می طلبی ، چونکه از وجودت هستم.تو نیازمند گل و شیرینی و هدیه نبودی. تو دوست داری که تعلقی که به هم داریم ، برایم روشن باشد.
تو دوست داری که خود را از تو جدا حس نکنم. تو دوست داری که بدانم وجودمان و روحمان یکی بوده است .
از تو پوزش می خواهم که محبتم فیزیکی شد و در هدیه ای خلاصه شد.
لبخند گرمم را برایت عیان نکردم.
توجه بی واسطه و بی شرط خود را برایت به ظهور نرساندم. کثرت بارهایی که بر خود تحمیل کردم ، موجب فراموشی یار دیرین مادرم – آن تجلی مطلق عشق – شد.و امروز تو باز هم غریبی و تنها. در اوج سرو صداهایی که به اسم مادر می شود باز تو در چشمهایم می
نگری تا شاید گرمای محبت فرزندت را ببینی.
در کلامم دقت می کنی تا عطش قدرشناسی فرزندت را با لبخندت سیراب کنی.
تو امروزهم که خسته تر از گذشته ای ، در پیش فرزند جوانت بر می خیزی و لیوانی آب خنک به دستانش می دهی.و این استعاره را می فهمم که مي گويي: " فرزندم تو همیشه تشتنه وجود مادرت هستی".
مادرم تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر
![]()

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 14:40 توسط حمیده |
| ||||||