تبليغاتX
ابر گریون -

ابر گریون

 

احساس خفگیه خفیفی می کنم... چیزی که با مزمن بودنش داره اذیتم میکنه نه صرفا با خفه کردنم.

فهمیدم حجمی از زندگی که در اختیار دارم کمتر از مقداریه که بهش نیاز دارم.

همین باعث شده مدام آه های غیر ارادیه کش دار و عمیقی بین تنفس ام داشته باشم که دیگران رو نگران می کنه.

زندگی راحت نیست!!

درسته به راحتی، روز شب می شه و شب روز می شه و همینطور تند و تند می گذره و اگه یه لحظه غفلت کنی کلی شو مفت از دست دادی... اما باز زندگی سخته...زندگی کردن سخت تر!

تنفست غیر ارادیه ، بخوای یا نخوای نفس می کشی اما فرو بردنش با دل خوش سخته و شکر رها کردنش سخت تر!

(اینم وضعیت خیلی بدیه که هر چی فکر کنی ندونی باید برای این نفس کشیدنت شکر کنی یا شکایت؟! دوره ای که برای همه پیش میاد!)

بازم خدا رو شکر، خودم می دونم همش یه دوره است....شاید تا چند ساعت دیگه بر طرف بشه...شایدم فعلا نه!

خسته ام از دوره های پی در پی که زندگیمو پر از داستانهای رنگارنگ کرده...

اما چه کنم؟

فقط می تونم دستهامو باز کنم و از ته دل یه نفس عمیق بکشم و منتظر باقیش باشم.

می دونین، دیگه عادت کردم....طوری که کمتر اتفاق عجیبی منو به حیرت وا می داره.

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:25 توسط حمیده |