تبليغاتX
ابر گریون - باز دنیا...

ابر گریون

 

چشمم به بیرون می افته ،می بینم داره دست تکون می ده( از ذهنم می گذره که حتما یکی از

همسایه ها جلوی پنجره است) ، به این طرف میاد... به نوشتن ادامه می دم...صدای در میادو دنبالش

 رایحه ی خوشی منو متوجهش می کنه...سرمو که بلند می کنم یه دسته گل بزرگ مقابل صورتم می

 بینم...می خوام ذوق مرگ شم، اما خودمو جمع می کنم چون می دونم قطعا اون اینکارو واسه من

نکرده.

_قشنگه(اینو با بی تفاوتیه محض گفتم)، خوش سلیقه شدی یا کسی این ولخرجی رو برای تو کرده؟

گوشه خیابون افتاده بود نه؟

گل رو پایین تر میاره تا صورتشو ببینم...

_واااای خدای من موهاشو....فکرکنم با کلی تف تونستی مرتبش کنی!

با چشمایی که یهو بی حالت شد، حرفه توی دهن نیمه بازشو می خوره و دهنشو می بنده.

دیگه یقین می کنم امروز مریض شده! یعنی من این حرفا رو بزنم و اون جواب نده؟!

دستشو میندازه پایین...دسته گل توی دستش آویزون می مونه...و من دوباره روی نوشته ام خم می

شم...کاش جای من می بودین و احساسمو درک می کردین...

داشتم مثل اسب کیف می کردم چون حالشو (که به هر دلیل قطعا خوب بود) گرفته بودم...

لااقل امروز نمی تونست برای حال خوبش فخر فروشی کنه توی این روزایی که من... .

در هر حال داشتم فکر می کردم اینو به کدوم دفعه در کنم؟

به اون دفعه که کدوم آرزو یا رویامو با یه حالگیریه اساسی از چنگم در آورده بود ؟ یا کدوم دفعه که من به

لب دریا رسیدم و دریا خشک شد فقط به خاطر کرم اون؟

به این نتیجه رسیدم اینا قابل قیاس نیست ولی خب برای خنک شدن دل من بعد این همه وقت خوب

بود. یه جوریم خنده ام گرفته بود که هر کار می کردم خیلی دیده نشه کمتر موفق بودم.

ـابله!!!

سرمو بالا آوردمو دیدم دسته گل رو از پنجره شوت کرد بیرون...بدون اینکه منو ببینه گفت: برای تو بود!

و رفت.

می تونید قیافه ی منو حدس بزنید؟

نه نمی تونید...مطمئنم که نمی تونید... هنوز همون ریختی ام... داره شب می شه و من هنوز نفهمیدم

 باید خوشحال باشم یا ناراحت!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:9 توسط حمیده |