|
ابر گریون |
|
|
همین که سرم به بالش نزدیک شه، هنوز چشمامو روی هم نذاشته، رویاها تمام ذهنمو پر می کنن. و من ساعتها غرق درش، هر شب پر و بال بیشتری بهش می دم.
درسته! مثلا قرار بود دیگه آرزویی نداشته باشم!
مثلا آرزو ته کشیده بود و من دیگه می دونستم آرزو کردن یه حماقته...
اما واقعیت این شد که من اصلا متوجه نشدم دقیقا از کی دوباره دارم روی آجر رویا زندگیمو می سازم. اینکار اینقدر برام شیرینه که وقتی رویایی دارم برای اوج گرفتن ، اصلا نمیتونم به تلخیه همه ی بن بستهایی که بالاخره آرزوهامو بر باد می دن فکر کنم.
شلوغش نمی کنم. بعضی وقتا فاصله ی من و آرزوهام به قدری کم می شه که می دونم اگه یه ذره دیگه دست دراز کنم رنگ واقعیت به خودش می گیره اما اغلب سنگی بین منو آرزوهام میوفته که وادارم می کنه فکرشو از سرم بیرون کنم... اینه که برای دوباره رویا داشتن(دوباره زندگی کردن!) اینطور زندگی رو سخت می گیرم.
مگه یه آدم در حد و اندازه ی من چقدر توان داره برای دوباره و دوباره از نو شروع کردن و دوباره باختن؟!
پدرکشتگیه من و دنیا هم وقتی ذهن من پر از آرزو و رویاست اهمیت خودشو از دست می ده! می شم مثل همه...حرفای خوب می زنم... به خوبی از دنیا یاد می کنم... باهاش کنار می یام... براش می نویسم... چون آرزوهام فقط با سازش اونه که می تونه محقق بشه!

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 15:28 توسط حمیده |
خــدایــــم
وقتی تنها هستم و احساس نا امیدی میکنم
به من یاد آوری کن که ,علیرغم تمام پیروزیها و شکستها
مادامی که تو ایمان داشته باشم
امیدواری نیز با من همراه خواهد بود
نگذار تا با حماقتها و نا بخردیها چشمها یم کور شود
بلکه یاریم کن تا افسوس اشتباهاتم را نخورم
و آنها را جبران کنم
به من قدرت بده تا ترسهایم را بپوشانم ودرآینده برای خودم افسوس نخورم
خدایـــــــــــا ! تا سپیده صبح فردا خوابی آرام به من عطا کن
و صبحگاهان مرا با شهامتی برای شروع روزی دیگر و ادامه دادن راه از خواب بیدار کن
آمــــــیـــــن یا رب العامــین
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 23:36 توسط حمیده |
مادرم می خوام از اونچه توی دلم نسبت به تو احساس می کنم ، بنویسم. یعنی می تونم؟!
ازت تشکر می کنم که وسیله ای شدی ، تا وجود یابم. جسم و روحم از وجود عزیزت شکل گرفت.
من که جنینی بی چیز بودم ، نفست گرمم کرد و آهنگ دلنواز قلبت ، موسیقی آرام بخشم شد.
احساست نسبت به فرزندی که در رحم داشتی از همان اول ، عشق و محبت را برایم ترجمانی شیرین بود. من و تو یکی بودیم.
و پسوندی که به اسمت اضافه شد:" مادر باردار" من از اول باری افزوده بر وجودت بودم.
شاید تصور می شد که این مادر روزی بارش را زمین خواهد گذاشت ، اما تو هرگز این کار را نکردی. من
همیشه بار تو و تو همیشه یار من بودی
روزهای بارداریت ، راحتی وجودت ، رعایت وجودی بود که با خود حمل می کردی. تا فرزندت متولد شد.ازت تشکر می کنم. که مرا متولد کردی و گفتند که فارغ شدی .
ولی هرگز تو از من فارغ نگشتی.
باز مرا در روی سینه خود قرار دادی و گفتی فرزندم بنوش از شیره وجودم و بشنو صدای مهربان قلب
مادرت را ، قلبی که با خود محبت و عشق را زمزمه مي كند
و من شیرینی زندگی را با نوازشهایت حس کردم. نوازشهایی که بدون هیچ چشمداشتی بود.
ازت تشکر می کنم که زبانم را گشودی به مهر ، و سخنان دلنوازم آموختی . ازت تشکر می کنم. که بااشکهایم گریستی و با خنده هایم ، خندیدی.
ازت تشکر می کنم. که معنی زندگی را در گرمابخشی وجودت ، به من آموختی.
مادرم تو وجود منی، وهرگز نمی توانم تشکر گوی وجود خودم باشم ، آنطور که باید و شایسته.
تو واسطه آفریدن منی ، و من نه از آفریدگار و نه از واسطه او نتوانم که تشکری شایسته کنم.و اما از تو معذرت می خواهم ازت معذرت می خواهم که
نشناختمت آنطور که هستی.پنداشتم که با دسته گلی ، یا هدیه ای قدرشناسی ام را به تو نشان مي دهم و این اشتباهی بزرگ بود.
تو مرا می خواهی ، تو وجودم را می طلبی ، چونکه از وجودت هستم.تو نیازمند گل و شیرینی و هدیه نبودی. تو دوست داری که تعلقی که به هم داریم ، برایم روشن باشد.
تو دوست داری که خود را از تو جدا حس نکنم. تو دوست داری که بدانم وجودمان و روحمان یکی بوده است .
از تو پوزش می خواهم که محبتم فیزیکی شد و در هدیه ای خلاصه شد.
لبخند گرمم را برایت عیان نکردم.
توجه بی واسطه و بی شرط خود را برایت به ظهور نرساندم. کثرت بارهایی که بر خود تحمیل کردم ، موجب فراموشی یار دیرین مادرم – آن تجلی مطلق عشق – شد.و امروز تو باز هم غریبی و تنها. در اوج سرو صداهایی که به اسم مادر می شود باز تو در چشمهایم می
نگری تا شاید گرمای محبت فرزندت را ببینی.
در کلامم دقت می کنی تا عطش قدرشناسی فرزندت را با لبخندت سیراب کنی.
تو امروزهم که خسته تر از گذشته ای ، در پیش فرزند جوانت بر می خیزی و لیوانی آب خنک به دستانش می دهی.و این استعاره را می فهمم که مي گويي: " فرزندم تو همیشه تشتنه وجود مادرت هستی".
مادرم تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر
![]()

+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 14:40 توسط حمیده |
هیچ کس منتظر خواب تو نیست که به پایان برسد لحظه ها می آیند, سالها می گذرد و تو در قرن خودت در خوابی هیچ پروازی نیست که برساند ما را به قطار دگران مگر اندیشه و علم مگر انگیزه و عشق مگر آیینه و صلح و تقلا و تلاش
بخت از آن کسی است که مناجات کند در کارش
و در اندیشه ی یک مسئله خوابش ببرد
و ببیند در خواب
حل یک مسئله را
باز با شادی یک مسئله بیدار شود
.................................................
پی نوشت1: نیلوفر جونم تولدت مبارک... خیلی دوستت دارم, باور کن!
پی نوشت2: یکی از دوستام خود کشی کرده... نمی دونم دعا و قرآن خوندنا از عذابش کم می کنه یا بی تاثیره
التماس دعا دارم از همتون!...
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:32 توسط حمیده |
| ||||||