|
ابر گریون |
|
|
تو هم می توانی ایمان بیاوری که رنج تفوتی است بین آن چه هست و ان چه تو می خواهی باشد وقتی شرمسار گذشته ی ناقص خویشی یا وقتی نگران آینده ی نامعلوم خودی بدان که در زمان حال زندگی نمی کنی.
آن وقت رنج را تجربه می کنی خود را بیمار می کنی و ناشادمان هستی.
بدان گذشته ی تو زمان حال بوده است
و آینده ات زمان حال خواهد بود
پس زمان حال تنها واقعیتی است که می توانی تجربه کنی!...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:27 توسط حمیده |
می خوام آروم شم تو نمی زاری هر دو بی رحمن عشق و بیزاری!!! همه دنیامو زیر و رو کردم تو رو شاید دیر آرزو کردم قدمای آخرو آهسته تر بردار واسه من کابوسه فکر آخرین دیدار!
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 0:44 توسط حمیده |
کدامین چشمه سمی شد
که آب از آب می ترسد؟
وحتی ذهن ماهیگیر...
از قلاب می ترسد؟
کدامین وحشت وحشی؟
گرفته روح دریا را؟
که طوفان از خروش و
موج از گرداب می ترسد؟
گرفته وسعت شب را
غباری آنچنان مبهم
که چشم از دیدگاه
و ماه از مهتاب میترسد...
شب است و خیمه شب بازان و
رقص وحشی اشباح
مژه از پلک و
پلک از چشم و
چشم از خواب
می ترسد....
می ترسد...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 0:4 توسط حمیده |
آسمان را که می نگرم
میگویند سربه هوایی
نمی دانند
چون گلی بدنبال هوایم !!!
و از آن روزی ترس دارم
که برای دیدن خورشید
باید تا ماه بالا رفت !!!
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 23:9 توسط حمیده |
| ||||||