|
ابر گریون |
|
|
تو آنقدر احمقی که در چشمهایت ----------- دفن می کنی گریه را هق هق شبانه ات دغدغه نداشتن رویاستُ . .. ... بی خوابی ،،، تکرار می شود ، هر شب و تکراری ، می شود هر شب بی قراریت
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت 1:29 توسط حمیده |
مرد با عجله در ماشین رو باز کرد نگاهی به ساعتش انداخت ( صدای قاروقور شکم) و چهره اش رو در هم کشید ، سوئیچ رو بدون معطلی چرخوند 2 شبانه روز گشنگی خورده گلویش مثل نان بی سفره خشکُ و با هر نفس سوز فقر را می بلعید زمستان خیلی زود از سوراخ کفشش زبانه می کشید نگاهش به خیابون بود و خیالش ... پشت چراغ قرمز تسبیحی رو که به آیینه آویزون کرده بود ، در اورد و شروع کرد به صلوات فرستادن ... ( الهم صل الی محمد و .... ) به زمين مي نگريست منتظر معجزه اي بود او نمي دانست هیچ کجا گندم از آسفالت نمي رويد پيامبري طلب مي کرد که گندم معجز ه اش باشد نکند ؟ چنگيز پيامبر خدا بوده ؟؟؟ ( اللهم ارزقنا ... ) گشنش بود توی آیینه بغل به چهره خودش زل زد ، صورت بی حال و رنگ پریده اش به شله زرد ، بی دارچین میموند ، ( خندید ... ) با نگاه به چراغ راهنمایی که حالا زرد شده بود ( خندش رو جمع جور کرد ) ، دستش و روی بوق گذاشت و ... گشنگي دشنه وار سينه اش را مي شکافت فقر بر فرق زمين تيشه ميزد وُ ريشه مي دواند و به ريش او مي خنديد ( موبایلش زنگ خورد ) به زحمت اون رو از توی جیبش در اورد ، از خونه بود .... بوی : چای زعفرونی ، خرما ، برنج لنجون و زولبیای تازه از پشت تلفن مدهوشش کرد . ( زنش پشت خط ) : مرد پس تو کجایی نزدیکه افطاره ؟ در ماه مهمانی خدای مهربان بود اما خورشید شهریور مثل تیر بر سرش فرو می رفت جان به لب شدن بی چاره با آخرین سوی چشمانش تکه نانی روی خط چهارم ، عابر پیاده کنار چهاراه دید وُ دوید خونی به شیشه پاشید ----
مردی
مرد
مردی
به آسمان نظری انداخت
شک داشت ...
مرد
مردی
گرسنگی
مرد
( پاش رو بیشتر رو پدال گاز فشار داد ) : تا سفره رو پهن کنی من رسیدم ...
مردی
پذیرایی جانانه ای به صرف
ترمز ماشین ---- غروب خورشید از لای انگشتان ---- صدای که گم می شود در طنین اذان ----
+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:2 توسط حمیده |
| ||||||