حالا فهمیدم که چرا اول قصه ها میگن یکی بود یکی نبود!!!
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 1:20 توسط حمیده
|
دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت يک پرده تور که تو هر روز آن را به کناري بزني دل من ساکن ديوار و دري که تو هر روز از آن مي گذري دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغچه بود که تو هر روز به آن مي نگري دل من را ديدي؟ ساکن کفش تو بود... يادت هست؟