تبليغاتX
ابر گریون

ابر گریون

 

...این روزا شبیه مجنونی شدم که مدام به در و دیوار چنگ می اندازه

٬ناله هاي "..." "..." از سر زبونش نمي افته و همه جا در حال پرسه

زدن پیداش می شه الا کنج دلش.

آخ خ خ. گفتم کنج دل٬ دلم ریش شد٬ تنگ شد! خسته شد! خندید و

بعد هم گریه کرد

"..." بذار باز هم بهت بگم! باز هم سکوت کن تا صدای نجوای دلم رو

بشنوی.اصلا باورت می شه؟! دل حميده هم حرف می زنه!!!

خيلي وقت بود صداشو نشنيده بودم!

ولی عجب صدایی داره!

نمی دونم می شه صداشو توصیف کرد یا نه! اصلا نمی دونم شاده یا

ناراحت.

 

ولی اینو می دونم خیلی ناراحتیش ناراحتم می کنه...

می گم نکنه فقط٬بازم....

سرم رو از روی برگه بلند کردم و با تعجب چشممو به آسمون گرفته دوختم٬ دل من هم گرفت.

چشمم افق آسمون رو می بینه.هنوز هوا روشنه و من می تونم چیزی از افق رو حس کنم.

چقدر زیباست افق گرفته.

دلم به یاد افق خودش افتاد و امیدوار شد.

بابا همیشه می گه این موقع وقته دعاست!... و باید در سکوت دعا کرد

...

 

پ.ت:دیوونه ترین دیوونه ی دنیا دیوونه وار دیوونته دیوونه!

پ.ن:منتظر یه مسافرم.

پ.ن:کاش هیچ وقت مثل من نشی اما نه!همون بهتر بشی و بفهمی که چی می کشم.

پ.ن:من دیگه خسته شدم از ترانه و شهر و غزل......

پ.ن:ناراحتی هایم را هیچ وقت به ظاهر نشان نمی دهم در حالی که درونم اتشی دارم.

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:22 توسط حمیده |