تبليغاتX
ابر گریون

ابر گریون

 

نمی دونم اولش باید چطوری شروع کنم اما مثل همیشه آخرش با تو !!!

خدایا بازم سال نو داره میاد... خداجون وقتی تو ما رو تحویل نمی گیری چطور انتظار داری

 

 ما سال جدیدت رو تحویل بگیرم ... ماله خودت !!!

 

خدای من بابام میگه : وقتی سال جدید می خواد شروع بشه تو گوشت رو می زاری رو ابرا و

 

 به آروزهای ما گوش می دی خدا نگرانتم ! نکنه گوشات سنگین شده یا اونقدر هوا آلوده اس

 

 که صدای ما به گوشت نمی رسه ...

 

خدا دو سال پیش ما شب عید سبزی پلو خوردیم با ماهی سال بعد ماهیش نبود امسال برنجش

 

هم نیست خدایا امشب نون و پنیرو سبزی داریم ... اگه بیای خوشحال میشیم  !!!

 

آ خدا بابامو ازمون نگیر اون شبا وقتی می آد خونه خسته و کوفته اس اما خم میشه من و

 

داداش کوچیکمو می زاره رو کولش و پیتیکو پیتیکو می کنه ... مامانم همیشه بهش میگه خیلی خری اما ما بهش میگم اسبه قشنگ ...

 

خدا من تو کارتونا دیدم یه پیرمردی با ریشهای سفید با کلاه مخملی قرمز با پالتو خز دار سرخ

 

 رنگ شبای عید میآد واسه بچه ها عیدی میاره ... تو تلویزیون بهش میگفتن : پاپا نوئل

 

 میگن از طرف تو میاد با یه کیسه پره پر !!!.............  ولی اینجا ما پیرمردای داریم که

 

ریش سفید می زارن ... با کلاهی سیاهه یا سفید .... دوره خودشون هم یه پارچه سیاه رنگ

 

می کشن ... با کیسه بزرگ تر از کیسه قصه ها اما خالیه خالی !!!

 

 اونا به جایی اینکه برامون عیدی بیارن فقط بدبختی میارن ... خدا مگه قرار نبود اونا فقط

 

شبای عید بیان چرا از اینجا دل نمی کنن ؟؟؟

 

 

 

مش سیف الله یه آرزو داره اون و به خواستش برسون گناه داره به خدا ... آحه هر وقت

 

میبینمش داره میگه من بمیرم تا از این زندگی سگی راحت شم ....

 

 

خدا صاحبخونه می دونی چیه ؟؟

 

نووووووووچ نمی دونی  !!!

 

 آخه تو یه خونه به اون بزرگی داری یه خونه دیگه هم داری که سرش دعواس اونوقت خونه

 

 قاسم اینا رو هم ازشون گرفتن تا یه خونه دیگه واست بسازن !!! خدا تو توی محله ما فقط 2

 

تا خونه داری درن دشت !!! اونوقت بابام باید بلرزه که آخره برجه !!!

 

خدا جون امیدوارم ازم ناراحت نشی اما امسال هیچی ازت نمی خوام هیچی هیچی .... آخه

 

 هرچی خواستیم تو نخواستی و هر چی تو خواستی ما نمی خوایم ...

 

 

آ خدا امسال دست از سرمون ور دار میترسم  سال بعد که میاد همین هم که الان هستیم و

 

 داریم رو نداشته باشیم ... میشنوفی خدا اگه می خوای کمک کنی برو به سیروس اینا کمک

 

کن اونا همچی دارن !!!

 --------

 

شهر سرد ، ما

 بوی

       سردخانه

                  میدهد

و سرما

       داغ دلش را

                  بر سر ، ما

...

..

.

..

...

   می دمد

 

-------------

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:54 توسط حمیده |


 

برای وسعت تنهایی های یک انسان واژه ای نیست

یک انسان

تنهایی

................................................

نامردی نمی کنم و بگم من همیشه تنها هستم....یا بگم خدا به تنهاییه من اهمیت نمی ده.... یا من اهمیتی به تنهایی می دم

................................................

برای تنها موندن هام بهونه نمی یارم... انگشت اتهامم رو به سمت اشخاص نمی گیرم... سعی می کنم  وانمود هم نکنم این مشکل دردناک خیلی بزرگه و من دیگه چاره ای جز مردن ندارم

................................................

اما........... به خیلی چیزا قبطه می خورم. کاش یک انسان نبودم!! کاش بودم اما انسان نبودم....یا یک انسان نبودم....کاش یکی از عناصر طبیعت بودم.چیزی که وقتی یک انسان به اون نگاه می کنه احساس آرامشی درونشو پر می کنه و تنهایی رو فراموش می کنه

چیزی که همه ی زیباییش در این فایده اش خلاصه می شه نه در زیباییش

.................................................

کاش مار یا مرغابی بودم.... درخت هم خوبه اما ابر بهتره.... کاش ماهی یا  سنگ بودم.... چیزی میان دریا یا توی آسمون

اصلا فرقی نداشت! چیزی غیر از انسان

فقط چون تنهایی مال انسانه

فقط چون تکلیف یک انسان نامحدوده.فقط چون کسی نمی دونه آخرش چی می شه و این درد یک انسانه

اما آخر یک گل یا یک مرغابی معلومه....زندگی می کنه و زندگی می کنه و زندگی می کنه....تا بالاخره دیگه راهی برای زندگی نباشه.زندگی کردن مثل اعمال قلب یا یک غده مشخصو معلومه و برای زندگی راه های  متفاوتی نیست.چون حتی اگه اون نخواد باز هم زندگی می کنه.تا وقتی زندگی شاید دیگر نخواد که اون زندگی کنه

و این اصلا به اون مربوط نمی شه

شاید شعورهایی هم دارند اما باز هم زندگی براشون مشخصه

...............................................

ابر می باره تا وقتی سبک شه.برگ می روید و تا وقتی همه چیز مهیاست زنده است.زمین می چرخه و می چرخه . ماهی مدام دهانش رو باز می کنه و می بنده. و همین

واقعا همین

................................................

هر مفهومی پشت اینها باشه یا هر دلیلی برای این کارها باشه.....تا ابد همینه و دیگر هیچ

..............................................

هیچ پرنده ی احمقی نیست که آدم بودن رو به پرواز ترجیح بده.یا به مهاجرت

...............................................

اما یه آدم احمقی هست که با دیدن پرواز یک پرنده یا طراوت یک گل دیوانه می شه

و می خواد از خدا بپرسه: خدایا این گل رو بیشتر دوست داری که مایه ی ارامش منه یا من رو که هیچ آرامشی ندارم؟

گرچه تو به همان اندازه خدای اون گلی که خدای منی.اما گل یک گله ولی من هر چیزی ممکنه باشم! این چیزی نیست جز داستان دلخراش یک انسان تنها

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:58 توسط حمیده |