|
ابر گریون |
|
|
زمان نمای طلائی گذشته های نزدیکم را که رنگ تلخی روزگار و روشنی گذر زمان به خود گرفته بود به یک بی احتیاطی، مفت فروختم... هفته ی پیش! ککم هم نگزید... بی خیال، متوجه نبودش شدم و ته قلبم گواه بود که او حتی متوجه نبودم هم نشده!! اما دلشوره ی بارندگی اخیر و آفتاب سر ظهر و لگد های بی رحم مردم و بدتر از همه له شدن زیر چرخ ماشین ها امروز چنان به جانم افتاده که اگر مشغول به امر استاد نبودم، به خیابانی که آنجا دستم را رها کرد می رفتم و وجب به وجبش را پی گیرش می شدم... امان از مشغله ها و دل مشغولی های ضد و نقیض که مرا مجال وصال نمی گذارد! وقت نماز پیشین، میان ذکر، به یاد ساعت قدیمی یادگار مادر افتادم که حدود 9 سالگی از او هدیه گرفته بودم...به سالروز تولدم بند و رنگی نداشت...میان اسباب های پر غبار گذشته که رنگ و بوی قشنگی داشت پیدایش کردم ...بچه گانه نبود! آن زمان هم برای سنم بزرگ بود...اما تا رمق داشت چرخشش را نگاه کرده بودم و همیشه برایم سوال بود دنبال چه می دود چنین شتابان...آخرش که چه؟ یاد وفاداریش افتادم که بارها گمش کردم و مرا یافت... مثل اینبار پشت سالها انتظار چه به روزش آورده بودم من؟!باورتان نمی شود... ساعت زیبایم که به آن زیبایی نداشتم... چنان از ریخت افتاده شده بود که اگر بگویم هنوز دوستش دارم بیش از گذشته، به من خواهید خندید اما وای اگر باران ببارد...ساعت دیگرم زیر باران زنگ خواهد زد! پ.ن: بدترین لحظات زندگیمو دارم سپری می کنم دلم برای روزای آروم قبل تنگ شده تشنه ی یک لحظه آرامشم دیگه از گریه کردن هم که تنها راه خالی شدنه خسته و متنفر شدم داغونم برام دعا کنید خیلی دعا کنید خیلیییییییییییییییی 
+ نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:50 توسط حمیده |
| ||||||