تبليغاتX
ابر گریون

ابر گریون

 
بازیه ذهن! آره٬ شاید بزرگترین درد من همینه و این از بی خودیه دنیاست و قانون های محدودش که منو
 
 وا می داره حدود را با ذهنم بشکافم تا دنیا رو اون طوری کنم که می خوام...

یه روز یه احساس در ذهن چنان بزرگ و عظیم می شه که کسی به عمرش ندیده باشه و یک روز

دیگه چنان حقیر و احمقانه که بشریت سرزنشت کنه و یادش لکه ی ننگی توی خاطرات زندگیت بشه.

باقیه روزای بعد از این دو روز رو هم در سرگردانی و پوچی به سر می بری و هیچ وقت نمی فهمی کدوم

حست واقعی بوده.

تا یه روز خسته بشی ٬ از هر چه احساس و سرگردانی و پوچی که کشیدی. اون روز دیگه آدمی هستی

 که برای رها شدن ٬ جونت رو هم معامله می کنی.

همه ی بنیان ها و بنیاد های حسی و مادی که ذره ذره ساختی و به اصطلاح با چنگ و دندون نگه

داشتی٬ در نظرت فقط بت هایی می شن که یک آن وجودت رو پر از هراس می کنند از اینکه" برای در هم

 شکستنشون دیر نشه!"

و آن لحظه که تبر بر دست می گیری تا فرو ریختنشونو تماشا کنی شاید با ضربه ی اول یا حدود بین دو

ضربه ی اول٬ چیزی به کوچکیه اشک های شور مزه ی دلتنگی رخنه هایی رو برای همان دروغ احساس

در وجودت باز کنه.

و کارت به جایی برسه که در خلوتت زانو بزنی کنار تکه هایی از وجودت که شکستی و در دست

بگیریشونو ملتمسانه کنار هم بگذاریشون تا بلکه به هم بچسبند.

می دونی اینا فانی تر از اونین که با تموم شدنشون چیزی رو از دست بدی ...اما طاقت نمی یاری

قطعا اینبار آگاهی که احساس یک دروغه٬اما می پذیریش چون...

 

 

 

 

هر طور مایلید قضاوت کنید.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:39 توسط حمیده |


 

وقتی یک روز صبح بیدار بشی و ببینی" تنهایی" بالای سرت نشسته و بهت خیره شده چه حالی پیدا

می کنی؟

وقتی شب با هزار فکر و تجدید نظر و هزار برنامه بخوابی و صبح این امید و شور باشه که ناگهان بیدارت

می کنه ...بعد با اولین صدایی که می شنوی فرو بری تا عمق توی ناامیدانه ترین مردابها....چه حالی پیدا

 می کنی؟

وقتی کارای امروز خونه رو با کلی انگیزه و نشاط  از پیش پذیرفته باشی و حالا حتی نای بلند شدن از

زمین رو هم نداشته باشی طوری که انگار کمرت شکسته یا له شدی زیر بار تحمیل های دنیا و ناتوانیه

خودت ...دیگه چه انگیزه ای برات می مونه که حتی به کارای شخصیه خودت برسی ....باقی پیش کش

دارم خفه می شم... کمکم کنید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:33 توسط حمیده |