|
ابر گریون |
|
|
ره منزل کجا مقصود چیست؟!
سلام به همه ی رفیق های نارفیق!
حلال کنید اگه بد بود یا اصلا فایده ای نداشت.
دیگه حرفی واسه گفتن ندارم.
خیلی وقت بود که این بغض لعنتی مثل کوفته قلقلی سر گلوم مونده بود و
حتی نمی ذاشت نفس بکشم.
آدما وقتی دیگه حرفی واسه گفتن ندارن سنگین تره که برن.
و من هم همین کار رو کردم.
فکر می کردم خیلی قوی هستم.
اونقدر که بتونم شکست دادن. تجربه کنم.
و حتی انتقام گرفتن رو...ولی کم آوردم.
باور کن که دارم با گریه می نویسم!
دیگه خسته شدم... از تنهایی... یا به قول یه مهربون از تنها شدن!
فرقی هم نمی کنه... دوتاشون یه نتیجه دارن...
تنهایی!!!
هیچ کسی به دادم نرسید.
توی زمونه ای که هر کی بیاد خودشه.
وقتی برمی گردم که بدونم می تونم شاد باشم.
و این خیلی بعیده که اون روز برسه.
مراظب خودتون باشین.
**************
پ.ن: کاش هیچ وقت حماقت نمی کردم... کاش!
پ.ن: خداحافظ!!!
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 1:22 توسط حمیده |
سرد بود. خیلی زیاد .اونقدر که می تونست تا عمق استخوناش رسوخ کنه.اما نمی کرد.
چون از درون می جوشید.جوشش نشاط و شوق رسیدن جایی برای اثر سرما نذاشته بود.
آخرین خاطره اش مربوط به روز گرمی می شد که گرمای اونروز رو به یاد نمی آورد.
تا سر حد مرگ از اضطراب می لرزید
و برای رسیدن قدم ها رو کند و طولانی می کرد تا هر چه دیرتر به دیداری برسه که مضطربش کرده بود.نوک
انگشتاش سرد سرد بود حتی بینی ش قرمز شده بود.
...وقتی چشمش مقصد نگاه اون شد جریان گرمی به دورنش تزریق شد.
گرمای آرامشی که نظیرشو سراغ نداشت.
و همه ی یخ های تردید رو در اون ذوب می کرد...
اینبار هم خاطره ی به جا مانده از اونروز در درونش می جوشید٬ اشتیاق ذوب شدن در رد نگاه های گرم اون به
غایت بی تابش کرده بود می خواست هر چه زودتر برسه تا بیشتر بمونه...تا به تلافی٬ همه ی نبودن های اونو
جبران کنه...
اما هنوز سر بلند نکرده بود که صدای ترک خوردن آینه ی یخ زده ی چشمای اون برای مدتها یاد
سوزاننده ترین سرما را به دلش گذاشت.
سرد بود خیلی زیاد. اونقدر که می تونست تا عمق استخوناش رسوخ کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 23:51 توسط حمیده |
از شاخه ی خشکیده ای آویزون شده بود و هی تاب می خورد..... آروم و نرم چشمای منو با خودش تاب می داد..... از این بازیه بی صدا خوشم اومده بود..... اون می رفت و بر می گشت و من تعقیبش می کردم. تا یهو افتاد. بازیه ما زود زود تموم شد و من بازنده ی این بازی بودم. بازنده ای که حریفش رفته بود و به جای خالیش خیره مانده بود.
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 12:8 توسط حمیده |
الان دقیقا حس اون موج بزرگی رو دارم که با شتاب به سمت ساحل هجوم میاره و می خواد خودشو محکم بکوبه بهش تا تمام انرژیش خالی بشه. مدتهاست دارم می رم ولی همین مدتها حرکت هم نتونسته چیزی از خشمم کم کنه... اما هرچی می رم و هر چی تند ترهم می رم انگار قرار نیست به ساحلی برسم.... هی می گن زمان همه چیزو درست می کنه پس کو؟ پس چرا این همه زمان فقط داره به همه چیز شدت می ده. اگه خودمو تو قالب همون موج بذارم باید بگم هیچ جای این دریای پهناور برام آشنا نیست . حتی مزه ی من با این فرق داره انگار تو دریای بی خیالی در حال غرق شدنم... مگه موجم غرق می شه؟....خب حتما می شه بالاخره یه روز خفه می شه...بالاخره یه روز مجبور می شه با دریا یکی بشه و دیگه حرکتی نداشته باشه ...قطعا اونموقع دیگه قابل شناختن نیست....دیگه وجه تمایزی نسبت به دریایی که توش قرار گرفته نداره و دیگه کسی نمی شناستش و مثل اون ستاره که تو آسمون محو شد، توی دریا محو می شه. ولی من خشمگینم.من دنبال ساحلم ولی انگار مدتهاست پشت به ساحل در حرکتم ...پس کو این ساحل لعنتی؟ دریا هم منو گذاشته سرکار....خودمو به آب می کوبم بلند می شم و دیوانه وار فرو می ریزم ودوباره از نو...اما هنوز خشمگینم........انگار این ساحله که داره دور می شه تا بهش نرسم ...اما این منو خشمگین تر می کنه...نعره می زنم وپیش می رم بالاخره این دریا هم پایانی داره....هیچ موجی تا ابد جاری نیست.... حتی موج دیوانه ای مثل من .پ.ن۱: امید عزیز اگه اومدی وبم آدرس ایمیلتو برام بزار... وبتو که بستی پ.ن۲: چند روزی بود وبم اشکال پیدا کرده بود و باز نمی شد که شکر خدا درست شد پ.ن۳: یک هفته بود که تهران بودم... همین امرزو برگشتم...از این که نتونستم به همتون سر بزنم شرمنده م پ.ن۴: موفق باشید
+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:20 توسط حمیده |
"شنا در جهت آب از ماهی مرده هم بر می آید"

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 15:19 توسط حمیده |
سایه های تیره ناگهان گم شد٬تیرگی دروغ شد٬ گم شدن افتخار شد.
همه گمان کردند سرنوشت است که به دنبال سایه ها گم شوند.
دنیا سفید شد
و من در خالیه سفید دنیا باز مثل قبل که در سیاهی آن تنها بودم تنها ماندم.
برای دنیای سفیدتون هم مثل دنیای سیاهتون متاسفم.
برای تداوم گردش سیاه و سفید زندگی ها متاسفم.
برای تفاوت ناچیز میان سفید و سیاه شما ! متاسفم.
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:41 توسط حمیده |
| ||||||