تبليغاتX
ابر گریون

ابر گریون

 

براي هميشه امروز دور اسمت خط كشيدم

با همه بدي و خوبي ديگه از تو دل بريدم

.تو برام فقط يه خوابي كه تو چشمام خونه داره

.تويي اون قصه ي كهنه كه برام فايده نداره...

 

.راه ما با هم يكي نيست ما زمين و آسمونيم

برو از دلم جدا شو

نمي شه با هم بمونيم

برو با خاطره ي خوش از من خسته جدا شو

اينه تقدير من و تو

گريه بسه بي صدا شو...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 18:16 توسط حمیده |


 

از دروغ ها و تحمیل هاش حالم به هم می خوره.

از اینکه آدم را وادار می کنه چیزی که نیست باشه دلم گرفته.

از اینکه از اول تا آخر یک عروسک خیمه شب بازی شدم دست یک دنیا آدم احمق ناراحتم.

از اینکه مجبورم تحمیل ها را به جون بخرم و حق ندارم حرف بزنم تا خودمو ثابت کنم بیزارم.

 

دنیاتون پره از آدمهایی که به خودشون اجازه می دن راجع به همه چیز و همه کس نظر بدن و عقایدشونو به

دیگران تحمیل کنند و چشماشونو ببندند و شعار بدن:"فقط اونان که درست می بینند"

با حرفها و افکار مغز بی فکرشون به دیگران مارک بچسبونن و آدمها رو با حرفهاشون بدبخت کنند.

زندگی ها و امیدها و آینده ها را به لجن بکشند و آخرشم بگویند"تو نتونستی٬تو بلد نبودی و گرنه زندگی خیلی

 زیباست٬دنیا خیلی قشنگه٬ما خیلی مهربونیم".

اه

حالمو به هم می زنن.

سالهاست به این نتیجه رسیدم زندگی و صرف وقت و انرژی برای این دنیا و آدمهاش کاملا بی فایده است.

اگه زنده ام و زندگی می کنم دارم برای خودم و دل خوشی هایم زندگی می کنم.اگه خوش حال و موفق جلوه

می کنم به خاطر رضایتم از قسمتی از زندگیست که فقط برای خودمه و ازش لذت می برم.

اگه می نویسم و ادامه می دهم فقط برای اینه که می خواهم پافشاری کنم و بگویم من هم می تونم اونی

نباشم که دنیا می گه هستی.

اما متاسفم.دنیای حقیر و کثیفتون یه کم بزرگه و قوی.گاهی مثل امروز تاب تحمل فشارشو از دست می دهم.

این دنیای مضخرف به خودش اجازه داده وارد دنیای خصوصی و کوچیک من بشه و با فضولی ها و تحمیل هاش

حتی در این مورد هم آزارم بده.

باز هم تکرار می کنم روزی منم خواهم رفت پس حتی ارزش اینو که بخواهم تلاش کنم تا چیزی که هستم را ثابت

کنم در دنیاتون نمی بینم.

اما الان عصبانی تر از اونیم که حتی بی خیال بدوبیراه گفتن بشم.

بدترین چیزی که دیدم این بوده که دنیا و آدمهای از خود راضیش گمان می کنن بهترین و با فهم ترین و پاک ترین

مخلوقاتند و حق داوری راجع به همه چیز را دارند و این یه حق الهی است که به اونها داده شده.

امثال من هم باید بنشینیم و حسرتشو بخوریم.

دنیاتون ارزونی خودتون.یک ارزن هم ازش به دردم نمی خوره.اگه وقتش برسه می رم و پشت سرمم نگاه نمی

 کنم.از اولشم هیچی از دنیا مال من نبود و از اولشم با دنیاتون غریبه بودم.

دنیای شما منو گذاشته لبه ی یک دیوار خیلی بلند و خیلی نازک که رفته رفته نازکتر هم می شودو فکر می کنه

من می ترسم و متوقف می شم.اما من می دونم آخر این مسیر چیه پس قدم بر می دارم و جلو می رم.

دردناکتر اینجاست که دنیای شما به قدم برداشتن منم گیر داده.

برای قدم برداشتنم هم حرف در میاره و می خواهد توی پاهای من ضعف ایجاد کنه.اصلا من دلم می خواد پشت

کنم و عقب عقب به مسیرم ادامه بدم ببینم به کی ربط داره؟

می گم همش جبره(حالا چه الهی و چه انسانی)نگیدنه.من مجبورم زنده باشم اما حق زندگی ندارم.

***********************

 

پ.ن.۱:   عجب آدم هایی پیدا می شه!

یه چیزاهایی با یه شخصیت ها و افکار عجیب و غریب.حالا هر چی هستند برای خودشون هستند ولی عجب

دردسریه تحمل کردنشون.

اولش جالبند و بعد باز هم جالبند اما به چه قیمتی؟

این همه احترام و وقت گذاشتن آخرش وقتی به خودم میام می بینم طرف یه برخوردی می کنه انگار نبودی هم

نبودی.بحث این نیست که کارش درسته یا نه ولی یکی نیست بگه مگه ما الاف شما ئیم؟

حداقل جانب احترام رو نگه داشتم و یه چیزایی رو نا خواسته تحمل کردم.

یه کم احساس شخصیت داشتن بد نیست.(نگید بلد نیستند که باور نمی کنم)

واقعا که عجب آدم های کم ارزشی!! من که دیگه نفسی هم برای ارتباط با این قبیل آدم ها خرج نمی کنم!

پ.ن۲: فعلا خسته م... همین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 0:16 توسط حمیده |


 

من آمدم و قبر تو را ديدم و رفتم

از روي ادب خاك تو بوسيدم و رفتم

تا در دم مرگم تو بديدار من آيي

من آمدم و قبر تو را ديدم و رفتم

اي عقده گشا تا ز دلم عقده گشايي

من حلقه به دربار تو كوبيدم و رفتم

من غرق گناه آمده بودم به حضورت

مشمول عطاياي تو گرديدم و رفتم

تا روز جزا در صف زوار تو باشم

رخسار به درگاه تو ساييدم و رفتم

با ياد طواف حرم، اي قبله ي هفتم

گرد حرم قدس تو گرديدم و رفتم

ديدم كه غريبي ز وطن اي شه مسموم

بر غربت تو اشك فشانيدم و رفتم

شرح غم جانسوز تو از هر كه شنيدم

غم خوردم و گرييدم و رفتم

در سلك گدايان درت( مويد)

من خاك تو بوسيدم و بوييدم و رفتم

                                                                

 

پ.ن۱: من برگشتم

برای همتون دعا کردم

سر فرصت به همتون سر می زنم.

پ.ن۲: این شعرو خیلی دوست دارم...!!!

پ.ن۳: امروز تولد یکی از بهترین فرشته های خداست.

تولدت مبارک امید جون.

پ.ن آخر:

گاهی دست و پای آدم اینقدر بسته است که حرفهای ناگفته اش با حرف های گفته شده اش زمین

 تا آسمون فرق می کنه.

الآن مدتیه حس من همینه و رو به انفجارم!

ما که آخرش خیلی بد بیاریم این بازی رو هم می بازیم ٬چرا نگیم و ببازیم؟

چرا حرفها و حس ها رو بغض کنیم و بزاریم تو یه صندوقچه درشو قفل کنیم و کلیدشو بندازیم

 دور. بعد ظاهر رو حفظ کنیم که نشون نده یه بغض بزرگ می خواد حرف بزنه ولی کلید نداره و ب

ه مِن مِن افتاده!؟!؟

یه وقتایی فکر می کنم حالا که گذشت ولی مِن بعد دل رو بزنم به دریا و هر چی خواستم هر جا

 خواستم بگم تا ناگفته نمونه(یکی بود بهم می گفت دختر دریایی!)

اين طوري يه روز حسرت حرفهایی که کارها می کرد و نکرد رو نمی خورم.(فکر کنم اونوقت این

 صفت هم بیشتر بهم بیا!)

دحرفی نیست.تا یه مدت دیگه ....دلتون دریايي!

 

+ نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 23:20 توسط حمیده |


سلام دوستای گلم

 

خوفید

 

ممنون که تو این مدت به من سر می زنید

 

من برای یه هفته می رم مشهد

 

شرمنده که نمی تونم بیام پیشتون

 

قول می دم همتون رو دعا کنم

 

دوستتون دارم

 

بای بای

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:59 توسط حمیده |


 
مدتیه حال خودمو به هم زدم.....احساس دل به هم خوردگی دارم.....انگار هر لحظه می خوام بالا بیارم....مدام هم چشمم به چیزایی می افته که این حالتو تشدید می کنه ....یا نوشته هایی رو می خونم که بعدش احساس می کنم از همه چی می ترسم..از مرگ بیشتر...از یه ثانیه بعدم می ترسم.....از خودم بدم میاد....لیاقت نفس کشیدن ندارم وقتی نفسی که فرو می برم با حال بدم قاطی می شه و بیرون می ریزه
احساس گناه
احساس می کنم جای من زیر خروار ها خاکه کثیفه که پر از جونورایی اند که در یک لحظه بدنمو تبدیل به لاشه ای بو گندو می کنند
احساس می کنم پرنده ای هستم که بالمو قیچی کردند و به قدری زشت شدم که همه وقتی نگاهشون به من می افته با حالت مشمئز کننده ای رو بر می گردونن و لگدی تحویلم می دن که نزدیکشون نشم
احساس می کنم دیگه توی دنیای خودم جایی ندارم.با دنیای خودم فرسنگ ها فاصله گرفتم....و قوانین خودم منو از دنیای خودم بیرون انداخته
از نگاه خودم بدم میاد چشمایی که همیشه شفافیتی توش موج می زد و دیدنشونو دوست داشتم برایم مثل چشمان ترسناک یک هیولا شدند هیولایی که می ترسم مستقیم بهش نگاه کنم
احساس وحشت...غم....تیرگی
احساس برزخی
احساس موندن توی شهر تاریکی که منو توی تاریکیش داره غرق می کنه
همه تبدیل به دروغی شدند.....و من یک قدم مونده به دروغم
دروغی که اگر به خودم بگم دیگه کارم تمومه ......به لجن کنار برکه ای می مانم که همه سعی می کنند با فاصله از کنارم عبور کنند تا آغشته به من نشن
فریب
فریبی که دنیا از آن پس به سرم می آورد....آسمان ودیوار ها و حیوانات هم فریبم می دهند
و من با دنیا به یک رنگ در می آیم....رنگی که همیشه از آن می نالیدم
دنیایی که همیشه فاصله ام را با آن حفظ می کردم
و آرزو داشتم در حالی بمیرم که هنوز دنیا در من رخنه نکرده باشد
بی رنگ مثل شفاف ترین شیشه ها و بی غبارتر از هر آنچه ثانیه ای پیش فراموش شده و پاک مثل یک کودک
آرزو داشتم بمیرم و فراموش کنم کجا بودم و دنیا نیز دلیلی برای حفظ خاطرات من نداشته باشد .سبک تر از بی وزن ترین اشیا و در حالی که در دنیای زیبای خودم بی هیچ دغدغه ای با آرامشی که بیش از همه وقت در رگ هایم جاری بود جان می دادم.اما دنیا همه را از یادم برد
حتی کودکی ام را....... هنوز دوستش ندارم...با تمام وجود بین کثافات دست و پا می زدم و تلاش می کنم خلاص بشم و نویدی درونم منو به دستی که خواهد رسید برای بیرون کشیدنم امیدوار می کند
رو به آسمانی که تنها نقطه ی مشترک دنیای ماست دست بلند می کنم و برای روح خودم دعا می کنم.
 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:48 توسط حمیده |


 

7 مرداد روز تولدم...

روز هزاران بغض متولد شده در من...

دلم گرفته.از این محکومیت٬ از این ویترین که محصورم کرده و از این که باید شاهد همه چی باشم از پشت

شیشه!

از هوای گرفته اش٬از شفافیتش که باعث می شه گاهی یادم بره بین من و اطرافم یه مانع هست.از همش بدم میاد.

امشب دلم می خواد که این حصار شیشه ای نباشه تا آسمونو لمس کنم.روی زمین زیرش راه برم و هوای

سردشو تنفس کنم.از همه مهمتر فریاد بزنم.فریادی که همه ی دنیا صداشو بشنوه.اونقدر فریاد بکشم که از گلوم

 خون بیاد٬ به سرفه بیفتم.اشک از چشمام سرازیر بشه و اونوقت لبخندی حاکی از خوشبختی روی لب هام نقش

 ببنده.

روی زمین دراز بکشم تا هیچی غیر از آسمون توی چشمام دیده نشه وهمه ی ستاره ها یکجا توی دیدم جا

بشن....

تا آسمون بفهمه عاشقشم... تا یه دل سیر تا هر زمان که چشمام بازه نگاهش کنم و وقتی خوابیدم خواب ببینم

هرگز توی ویترین کهنه ی یک حراجی ته دل یه آدم "بی خبر از دل" محکوم به سکوت نشدم.

اما امشب فقط دلم گرفته٬ برای آسمونی که فقط انعکاسشو توی شیشه دیدم.

داره از گلوم خون میاد!

سرمو به شیشه تکیه می دم و به زور لبخندی به رنگ مرگ می زنم.

***********

 

تولد من

روز مرگ آرزو

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 1:48 توسط حمیده |


 

انگاري سقف آسمون سوراخ شده تو افتادي

چيه پشيموني بازم، كه دلتو به من دادي

من می دونم که قلب تو پیش دلم امانته

تو عمق چشمای شما برق یه جور خیانته

به نام من به کام تو بسه بابا تند نرو ایست

رفیق با مرام کجاست گشتم نبود نگرد که نیست

با یه عالم دعای خیر بدرقه مون کردی درک

ما موندیمو یه جاده و یه دل تا ریشه ترک

مرام بی مرامی تون قسمت ما بوده همش

تیکه ی ما نیستین شما

آخر آخر ته تش

****************

از عشق فانتزيتونم، چيزي نماسيد به دلم

يه چيزي اين ته دلم، پس بزارين اينم بگم

تیشه به ریشم می زنی من که دلم پیش توئه

حساب من با تو عزیز حالا دیگه یک به دوئه

دارو ندارم تو بودی قید اونم دیگه زدم

می ترسم از روزی که قید زندگیتو بزنم

به نام من به کام تو بسه بابا تند نرو ایست

رفیق با مرام کجاست گشتم نبود نگرد که نیست

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:15 توسط حمیده |


 

خواب آب مي ديدم ... دريا نبودم ... ولي با آن آب زلال اميد به دريا شدن داشتم ..


بستر خشکم را قطره قطره پر از زندگي کرد .. سعي کردم هيچ قطره اي از او را به هدر ندهم
...


با تمام وجود خواستمش
...


غافل از اينکه روزي مسير آبش را عوض مي کند
...


بدون اينکه تمايل داشته باشد شاخه اي از شاهراه زندگي را به من ببخشد
...


بدون اينکه فکر کند شايد بار آخري باشد که اين راه زنده شده و شايد خشک گردد
...


شايد براي تجربه ي دوباره پر شدن فرصتي نداشته باشد
...


شايد اين بار به جاي آب . خاک مهمان دستهايم شود و شايد سيلابي بزرگ نابودم کند
....


و شايد حتي ارزش نابودي هم نداشته باشم و حتي خاک هم از من بهراسد
.


شايد آن سنگ ها که بر تنم کوبيد
...


سنگ هايي که خودش برايم صيقل داد تا لطفي کند
..


براي اين بود که مرا از خود برنجاند تا از رفتنش و از جدايي اش غم نخورم
...


ولي سنگ هايش را در آغوش گرفتم و هر نگاهي به تک تک سنگ ها مرا به ياد روزهاي طلايي اميدواري

 مي اندازد ....


هنوزهم اميدوارم
...


او مي رود تا با ديگري برود


و من در بستر خود . به دنبال قطرات لطيف گمشده ي زندگي خويشم
.....


چه کسي من را محکوم به خشکي کرد ؟

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 0:5 توسط حمیده |