|
ابر گریون |
|
|
بيا رو قبرم بنويس بدونه تاريخ شاخه ي گل بالا سرمو بكن از بيخ شب داره رنج و غمها كي مي دونه چي اتفاق ميفته فردا اين ثانيه هان كه پس مي زنن پرده ها بدون نفعي واسم مي گذرن لحظه ها حس غريب پشيموني از كرده ها هميشه هست باهام رد مي شن لحظه ها تموم فرصتا رفتن از دست ما روزاي قبلي همش مي رن و بعدي مياد و فقط واسم مياره نحسي كسي واسه كمك بهم نداده دستي وقتاي تنهايي اصلا نزدم حرفي گاهي وقتا به اين دلم مي ندازم نگاه عشقاي رفته و بعدش رد پاها گاهي وقتا مي گم خيلي پستن آدما يه صدايي مي گه بيا منم پست تر از اونا ديگه پر شده وجودم از غم و گريه نمي دونم نااميدم يا كه بگم اميد دارم نمي دونم تو سختيا خوابم يا كه بيدارم مي شينم تكيه به ديوار نگاهم رو به رو به خودم مي گم هر چي دلت مي خواد تو بگو مي گم احاطه كرده قلبم و تور شيشه اي كه نزاشته بمونه تو وجودم ريشه اي
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 17:20 توسط حمیده |
«خسته» خسته ام از اين همه ديوار،خسته از اين روزهاي هر روزه تكرار،خسته از هميشه در شب نشستن، كمي ضرباهنگ دلم را آرام تر كن...!!! تا آنجا كه فاصله اي نباشد ميان دستهاي من و تو. تا آنجا كه بدانم نگاهت را هنوز از من نگرفته اي ... من دلم مي گيرد وقتي دستهاي مهربانت را گم كرده باشم. من دلم مي گيرد وقتي ديگر از پنجره هاي عشق نگاهم نكني اي مهربانم؟! مي دانم...مي دانم هنوز كه در پوست شب زنداني ام مي توانم به مهر تو ايمان داشته داشته باشم كمي آفتابي ام كن!!! برايم بخوان آسماني ترينم كه خسته از آوازهاي زمينم به من بال آن جا رسيدن ببخشا مدد كن كه ديري است اين جا نشينم كسي جز خودم آشنايم نشد،آه غريبه ترين دختر اين سرزمينم چو آينه با هر كه رو راست بودم به من ضربه زد سنگ شد همنشينم صدايي در اين خاك باب دلم نيست برايم بخوان،آسماني ترينم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 2:43 توسط حمیده |
سلام فرزانه
نمي دونم چرا ديگه كامنتا باز نمي شه
مجبور شدم بقيه ي حرفامو اينجا بزنم
اون طور كه گفتي كامنتاي تو هم باز نمي شه!
پس فكر نكنم حرفاي منو خونده باشي
دوباره مي گم:
من ديروز تو نت اومدم ولي چون خيلي حالم بد بود نتونستم بيام پيشت
بعدشم نيازي به معذرت خواهي نيست
من كه گفتم ديگه از كسي دلخور نيستم و گله اي ندارم...
اون حرفا چي بود تو وبت زدي؟
من اصلا دوست نداشتم ناراحتت كنم
منو ببخش
همچنين ببخش اگه زنگ زدم و حرف نزدم
به خدا نمي تونستم
وقتي مي گفتي الو جلوي گوشيو مي گرفتمو فقط گريه مي كردم
حالم اصلا خوب نبود
.................
بهم حق بده فرزانه
تو هيچيو به من نمي گي
اون روز كه بهت زنگ زدم يادته؟
حالت بد بود...بهم گفتم چت شده؟!!!
تو چي گفتي؟
گفتي سرما خوردم ولي فرداش اومدي يه چي ديگه گفتي
نمي دونم چي بگم ديگه...
منم حس كردم دارم از دستت مي دم
دلم براي يه نفر خيلي مي سوزه
حيف نمي تونم بهت بگم چون بهش قول دادم
ولي هميشه براش دعا مي كنم
خب فرزانه جان من حرفامو زدم (البته همهشو نه چون بعضي چيزا رو اينجا نمي شه گفت)
مراقب خودت باش
***********************
من همينم همين جوري
نمي خوام منو بخواي زوري
پيشم بمون اگه دوست داري
دوست نداري مي توني بري
هيچ كي نگفته مجبوري
عشق نه به التماسه
عشق نه به منت كشي
يه كاري كن آروم بشم
نه اين كه دردسر بشي
عاشقم اما التماس نمي كنم بموني
مي خواي برو
مي خواي بمون
ديگه خودت مي دوني
نه جون اين
نه جون اون
مي خواي برو
مي خواي بمون
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 15:19 توسط حمیده |
نمی دونم قصه از کجا شروع شد ! ! ! !! بار اولم نيست که یه قصه داره برام تموم می شه ولي نمي دونم چرا برام سخته!!! كاش هيچ وقت به اين دنيا نيومده بودم حالا كه اومدم كاش زود تر مرگم فرا برسه! آخه چي جوري مي شه تو اين دنيا زندگي كرد؟؟؟؟؟ ..................... ........ .. . سهم من از زندگي يك مشت خاطره ي پوچ سهم من! سهم من همبستري با بالش خيس از اشك سهم من هميناست .......... ديگه از كسي گله اي ندارم ديگه از كسي توقع ندارم كه منو دوست داشته باشه يا متنفر باشه
اصلا نفهمیدم کی شروع شد
ولی الان كه به خودم اومدم
ميبينم آخر قصه ام
تازه الانه که فهمیدم
چقدر به شخصیتهاش وابسته شدم
ولی افسوس
چاره ای نيست باید دل بکنم
درست مثل همیشه
برخلاف میلم
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:20 توسط حمیده |
خداجون سلام ..خدای خوبم امروز اومدم براي دوستم فرزانه دعا كنم...امروز اومدم ازت خواهش كنم كه كمكش كني ... اون ديگه رمقي تو پاهاش نمونده، خيلي سختي كشيده...كمكش كن...تنهاش نزار تازگي ها فكر مي كنه فراموشش كردي و بهش پشت كردي! ديگه ازش بدون نگاه مهربونت چيزي نمونده...نيازشو مي بيني و كمكش نمي كني؟ به دادش برس كه بدون ياري تو مي شكنه!!! اون نه دري جز عنايت تو مي شناسه ... نه تواني واسه رفتن داره باور كنم سوختنشو مي بيني و سكوت مي كني؟؟!!!! اون هنوز اميدش به توست. دستشو بگير!!! نزار راه به بيراهه متصل شه... بهش ثابت كن كه خداي مهربوني هستي همیشه همراهش باش و تنهاش نزار...اون بهترین دوستمه ******************************************** آرام باش آرام باش تو خدا را داري... آن حقيقت،آن يگانه، آن هوادار شبانه آرام باش...آرام باش تو خدا را داري،آن معبود، آن پاك، آن همه خوبي و احساس و بهار را داري! آرام باش!... آرام باش تو خدا را داري... پس نگو تنهايم، پس نگو بي ياور، بي يارم تو خدا را داري يعني عشق، معبود، سنگ صبور دل من، دل تو پس خموش!!! ما خدا را داريم...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 22:8 توسط حمیده |
زخمای رو دلم یکی دو تا نیست واسه زخم تازه دیگه جایی نیست داشتم فراموش می کردم دیگه تو رو تو رو خدا بروووو این دل دیگه مال تو نیست ... دنبالش نیا مال تو نیست از همون راهی که اومدی برگرد این دل دیگه مال تو نیست ************************** حالم خیلی بده خیلی بد همه چی مثل آوار رو سرم خراب شد برام دعا کنین![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 21:24 توسط حمیده |
فرزنه جونم كجايي؟ دارم ميميرم زود برگرد دلم برات خيليييي تنگ شده خيلي مي خوامتتتت بادته شباي پر غم و غصه نمي خواستم ببينم اشك چشاتو حالا نيستي ببيني دارم مي ميرم واسه ديدن يه لحظه خنده هاتو تو رو خدا برگرد!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 17:12 توسط حمیده |
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
بمان
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده
.بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده
.این را بدان که با ماندنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد
.بس بمان که من به امید دیدار تو زنده ام
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 1:27 توسط حمیده |
خداحافظ از اين جا كه پر از غمه خسته شدم مي خوام برم قلبمو كه دادم به تو ديگه بايد پس بگيرم ديگه مي رم اگه يه روز درداي دنيا بريزه رو قلب من ستاره ها خاموش بشن تو آسمون شب من من ميميرم، ديگه مي رم «خداحافظ ديگه رفتم، پايان ثانيه منم» «هر جايي ساعت مي بينم، عقربه هاشو مي شكنم» «خورشيد و كشتم تا ديگه خودم به جات غروب كنم» هيچي نمونده از دلم خاكستر دو آتيشم خسته شدم دلم گرفته اين روزا غم خونه كرده تو صدام بارون غصه انگاري مي باره تو ترانه هام عاشق بودم، خسته شدم «خسته شدم ديگه مي رم» دل!... بيا بريم از عشق ديگه نگيم درد عشقي كه كشيدي جز خدا به كسي نگي! ******************* وقتی دارم با هر نفس از این زمونه سیر می شم وقتی با یه زخم زبون از این و اون دلگیر می شم این آخره راهه دیگه باید که تنها بمیرم تنها تو اوج بی کسی تو غربت آروم بگیرم باید برم باید برم باید که بی تو بپرم آخ که چه سنگین می زنه این نفسای آخرم ****************** دیگه هیچ بهونه ای واسه موندن ندارم سیما منو ببخش که بی خبر رفتم مجبورم فرزانه ...چیزی ندارم بگم فقط:مراقب خودت باش دوستتون دارم با چشمای خیس و گریون من می گم: خدانگهدار... ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 2:37 توسط حمیده |
بمان كه اگر تو بماني،بهار خواهد ماند بمان كه اگر تو بخواني،هزار بار خواهم خواند بمان كه اگر تو بماني دوباره خواهم ماند،دوباره خواهم خواند براي باور فردا شبانه خواهم راند بمان كه من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا،سلام خواهم داد بمان كه اگر تو بماني،اميد خواهد ماند من خواهم ماند
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 0:45 توسط حمیده |
تنهايي: شوري اشكهايم زخم صورتم را مي سوزاند اين زخم زندگي است كه مدت ها مرا همراهي مي كند! دست سردي نيست تا اشكهايم را پاك كند و مرهم زخمم باشد در بسته است كسي نمي آيد نگاهم به در خيره ما نده است! اتاق سرد است همه چيز سرد است ولي من سردم نيست گرما همه بدنم را مي سوزاند كسي نيست خاموشم كند؟ دست هاي يخ زده ي پدر يا دست هاي بي روح و خسته ي مادر؟ باز هم اشك هايم جاري مي شود اين بار ديگر، صورتم نمي سوزد دلم از اين همه تنهايي آتش مي گيرد و مي سوزد!!! دیگه نای موندن ندارم....تا الانم فقط به خاطر فرزانه و سیماست که موندم ولی هیچی معلون نیست من مثل بقیه نیستم که میان تو نت آروم تر می شن من بدتر می شم
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 11:32 توسط حمیده |
وقتی اینقدر دردهات زیاد شده که نمی تونی تحمل کنی. وقتی اینقدر تنها شدی که حتی حرفاتو نمی تونی به نزدیکترین آدم توی زندگیت بزنی. وقتی باید پیش همه نقش تکیه گاه و یه آدم بی احساس و نشکن رو بازی بکنی. وقتی دردهات کوچیکن ولی برای قلب نازک تو، بار زیادی هستن. اون موقع است که نمی تونی جلوی اشکاتو بگیری.
با این حال باز هم نمی توني هیچی به هیچ کس بگی.
اون موقع است که میبینی تنها راه آروم شدن اینه که بشینی بنویسی. بنویسی که درد توی سینه ات داره خفه ات می کنه و تو حتی اجازه اعتراض نداری چه برسه به اینکه فریاد بزنی.
بعد تازه می فهمی که نوشتن هم دیگه آرومت نمی کنه . یکی نیست بهت بگه آخه چه مرگته. تو باید قوی باشی . محکم باشی. گریه برای چی ؟؟؟ اشک برای چی .؟ ناله برای چی؟ می دونی علت ناراحتیات از نظر دیگران چقدر احمقانه است؟ پس عاقل باش. تو فقط یه چاه نیاز داری. یه چاه توی یه نخلستان توی دل شب. پس پاشو راه بیفت. اینجا نشین
ياد شعر سهراب افتادم...چه معصومانه و پر درد گفته بود:
«من که از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت کردم حرفی از جنس زمان نشنيدم/هيچ چشمی عاشقانه به زمين خيره نبود/ کسی از ديدن يک باغچه مجذوب نشد / هيچ کس زاغچه ای را سر يک مزرعه جدی نگرفت...»
نمی دونم شاید منم به همین زودیا بار و بندیلمو بستم و رفتم...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 23:10 توسط حمیده |
به نام خدا و با سلام بدين وسيله رسمًا از بزرگسالي استعفاء مي دهم و مسئوليت هاي يك كودك 8 ساله را قبول مي كنم . مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه اينجا يك رستوران 5 ستاره است . مي خواهم فكر كنم شكلات از پول بهتر است ، چونكه مي توانم آن را بخورم . مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خودم را در هوا پرواز دهم . مي خواهم به گذشته برگردم ، وقتي همه چيز ساده بود ، وقتي داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم ، وقتي نمي دانستم كه چه چيزهايي نمي دانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم . مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب هستند . مي خواهم ايمان داشته باشم كه هر چيزي ممكن است و مي خواهم كه از پيچيدگي دنيا بي خبر باشم . مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود بر گردم . نمي خواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري ، خبر هاي ناراحت كننده صورتحساب ، جريمه و ... مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم ، به يك كلمه محبت آميز ، به عدالت به صلح ، به فرشتگان ، به باران ، به ... اين دسته چك من ، ، كارت اعتياري و بقيه مدارك ، مال شما . من رسما از بزرگسالي استعفاء مي دهم . نظر شما چيست ؟؟؟ اي بهترين همراه من بيا تا بودن را آنطور كه مي خواهيم تجربه نماييم
+ نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 15:23 توسط حمیده |
من ديگه از اينجا رفتم!!! فکر نمی کنم دیگه همدیگه رو ببینیم من ُ فراموش کن و به خاطر تمام بدی هایی که بهت کردم من ُ ببخش از طرف سال 1385
---
این بار می خواهم هفت سین عید را با یاد تو بچینم
سبزه را با یاد روی سبزه ات
سمنو به یاد شیرینی لبخندت
سایه دانه به رنگ چشم هایت
سرکه با یاد ترشی مهربانیت
سیب با یاد تردیه گونه هایت
سکه با یاد درخشش قلبت
سیر با یاد تندی کلامت
با همه خوبی ها و بدی هایت ...
دوستت دارم....................
سال نو با تو شوق شكفتنه
حرف عاشقي و از تو گفتنه
نفساي گرمتو شنفتنه
در كنارت توي رويا موندنه
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در جمعه سوم فروردین 1386ساعت 19:10 توسط حمیده |
«سال نو مبارك» بهار اومد و همه چيو تازه كرد سال رو ماه رو روزا رو هوا رو طبيعتو ولي يه چيزي كهنه شد كه به تمام اين تازگيا مي ارزه دوستيموووووون!!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:11 توسط حمیده |
| ||||||