|
ابر گریون |
|
|
تقدیم به حسن عزیزم اومدي صد تا بهار دادي به من، همه گلهاشو ميارم واسه تو اومدي بردي منو به خواب عشق، همه روياشو ميارم واسه تو اومدي تا دل من تو رو بخواد، من تمناشو ميارم واسه تو اومدي ماهو آوردي واسه من، همه شبهاشو ميارم واسه تو دووووووووووووووووووستت دارممممممممممممممممم از دستم ناراحت نباش(با این که خودم نمی دونم چی شده ولی ببخشید)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 20:16 توسط حمیده |
به خواهري كه هرگز نداشتم... اگه بدوني چقدر مشتاق حضورت هستم... اگه بودي در شاديهام شريكت مي كردم و غم هاتو با جون و دل مي خريدم. اگه بودي، احساس تنهايي و بي كسي جرات نزديك شدن به منو نداشت و دستان گرم و آشنايي صورتمو نوازش مي كرد... اگه بودي درد دل شكستمو فقط به تو مي گفتم و تو هم خواهرانه منو دلداري مي دادي ... اگه بودي سرمو رو پاهات مي زاشتمو يه دل سير از دست بي مهرياي روزگار اشك مي ريختم و تو هم با نوازشاي خواهرونت آرومم مي كردي... اگه بودي............................. تو نيستي ولي من نمي دونم چرا حضورت رو احساس مي كنم و هر جا كه تنها باشم، عاشقانه و خواهرانه دوستت دارم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 14:3 توسط حمیده |
بچه ها من واقعا گيييييج شدم. فرزانه ي عزيزم بيا بگو چي شده؟ وقتي مي بينم ناراحتي ديوونه مي شم كي اذيتت كرده بگو .... عزيزم به اين اعتقاد داري كه هر كي دل كسيو بشكونه خدا دلشو مي شكونه؟؟؟؟؟
..يكي به من بگه چه خبره؟![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت 14:34 توسط حمیده |
شاپرك بالت شكسته پر پرواز تو بسته مي بينم غم توي چشمات چه غريبونه نشسته شاپرك خوبه قناري چه جوري دووم مياري گلا پژمرده و زردن تو عجب طاقتي داري شاپرك دردت به جونم تو رو از خودم مي دونم بزار يه شعري كه گفتم واسه دلت بخونم شاپرك دل توي سينه ساعتها تنها مي شينه وقتي شب مي رسه از راه خواب پروازو مي بينه واسه زخمات يه دوا نيست دلم از دلت جدا نيست توي اين غربت جونگير يه نگاه آشنا نيست هر جا كه ميري خزونه غروبه دل نگرونه آفتابش جوني نداره اما شب اينجا مي مونه نمي دونم مثه بارون رو كدوم شونه بارم روي شاخه ها تو غربت شاپرك من تورو دارم
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 15:18 توسط حمیده |
خانه خراب تو شدم به سوي من روانه شو سجده به عشقت مي زنم منجي جاودانه شو اي كوه پر غرور من!سنگ صبور تو منم اي لحظه ساز عاشقي عاشق با تو بودنم روشن ترين ستاره ام مي خواهمت مي خواهمت تو ماندگاري در دلم مي دانمت مي دانمت اي همه ي وجود من! نبود تو، نبود من
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 19:50 توسط حمیده |
«باران» قبل از آمدن تو و رفتن غريبانه ات، باران برايم مفهوم ديگري داشت. پاك بود و پاك مي كرد. زلال بود و نم نمش مرا به لحظه هاي خيال انگيز مي برد. تا اين كه روزي تو در باران آمدي. تا خواستم بگويم آن مرد در باران آمد غريبانه و تنها رفتي. من اين بار نوشتم: آن مرد در باران رفت. از آن پس، بابران برايم تكرار لحظه ي تلخ رفتن تو بود و من، در اين روزهاي باراني گوش هاي دلم را مي گيرم تا صداي شر شر باران را نشنوم و آوار اندوه را بر دوش نكشم.
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 18:54 توسط حمیده |
| ||||||