تبليغاتX
ابر گریون

 

کوچه

از ترک دیوار اتاقم جوانه می زند

خانه

پراز عطر تو می شود

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:16 توسط ..:: حمیده ::..

 

مستی ام درد منو / دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده / منو رها نمی کنه... منو رها نمی کنه... منو رها نمی کنه

شب که از راه می رسه / غربتم باهاش میاد

توی کوچه های شب / باز صدای پاش میاد

من غم های کهنه مو بر می دارم /که توی می خونه ها جا بذارم

می بینم یکی میاد از می خونه / زیر لب مستونه آواز می خونه

گرمی مستی میاد / توی رگ های تنم

می بینم دلم می خواد / با یکی حرف بزنم

کی میاد به حرفای من گوش بده / آخه من غریبه هستم با همه

یکی آشنا میاد به چشم من / ولی از بخت بدم اونم غمه

مستیم درد منو / دیگه دوا نمی کنه

غم با من زاده شده / منو رها نمی کنه

خسته از هر چی که بود /خسته از هر چی که هست

راه می افتم که برم/ مثل هر شب مست مست

باز دلم مثل همیشه خالیه/ باز دلم گریه ی تنهایی می خواد

بر می گردم تا ببینم کسی نیست / می بینم غم داره دنبالم میاد

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 22:44 توسط ..:: حمیده ::..

 

...این روزا شبیه مجنونی شدم که مدام به در و دیوار چنگ می اندازه

٬ناله هاي "..." "..." از سر زبونش نمي افته و همه جا در حال پرسه

زدن پیداش می شه الا کنج دلش.

آخ خ خ. گفتم کنج دل٬ دلم ریش شد٬ تنگ شد! خسته شد! خندید و

بعد هم گریه کرد

"..." بذار باز هم بهت بگم! باز هم سکوت کن تا صدای نجوای دلم رو

بشنوی.اصلا باورت می شه؟! دل حميده هم حرف می زنه!!!

خيلي وقت بود صداشو نشنيده بودم!

ولی عجب صدایی داره!

نمی دونم می شه صداشو توصیف کرد یا نه! اصلا نمی دونم شاده یا

ناراحت.

 

ولی اینو می دونم خیلی ناراحتیش ناراحتم می کنه...

می گم نکنه فقط٬بازم....

سرم رو از روی برگه بلند کردم و با تعجب چشممو به آسمون گرفته دوختم٬ دل من هم گرفت.

چشمم افق آسمون رو می بینه.هنوز هوا روشنه و من می تونم چیزی از افق رو حس کنم.

چقدر زیباست افق گرفته.

دلم به یاد افق خودش افتاد و امیدوار شد.

بابا همیشه می گه این موقع وقته دعاست!... و باید در سکوت دعا کرد

...

 

پ.ت:دیوونه ترین دیوونه ی دنیا دیوونه وار دیوونته دیوونه!

پ.ن:منتظر یه مسافرم.

پ.ن:کاش هیچ وقت مثل من نشی اما نه!همون بهتر بشی و بفهمی که چی می کشم.

پ.ن:من دیگه خسته شدم از ترانه و شهر و غزل......

پ.ن:ناراحتی هایم را هیچ وقت به ظاهر نشان نمی دهم در حالی که درونم اتشی دارم.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:22 توسط ..:: حمیده ::..

 

نمی دونم اولش باید چطوری شروع کنم اما مثل همیشه آخرش با تو !!!

خدایا بازم سال نو داره میاد... خداجون وقتی تو ما رو تحویل نمی گیری چطور انتظار داری

 

 ما سال جدیدت رو تحویل بگیرم ... ماله خودت !!!

 

خدای من بابام میگه : وقتی سال جدید می خواد شروع بشه تو گوشت رو می زاری رو ابرا و

 

 به آروزهای ما گوش می دی خدا نگرانتم ! نکنه گوشات سنگین شده یا اونقدر هوا آلوده اس

 

 که صدای ما به گوشت نمی رسه ...

 

خدا دو سال پیش ما شب عید سبزی پلو خوردیم با ماهی سال بعد ماهیش نبود امسال برنجش

 

هم نیست خدایا امشب نون و پنیرو سبزی داریم ... اگه بیای خوشحال میشیم  !!!

 

آ خدا بابامو ازمون نگیر اون شبا وقتی می آد خونه خسته و کوفته اس اما خم میشه من و

 

داداش کوچیکمو می زاره رو کولش و پیتیکو پیتیکو می کنه ... مامانم همیشه بهش میگه خیلی خری اما ما بهش میگم اسبه قشنگ ...

 

خدا من تو کارتونا دیدم یه پیرمردی با ریشهای سفید با کلاه مخملی قرمز با پالتو خز دار سرخ

 

 رنگ شبای عید میآد واسه بچه ها عیدی میاره ... تو تلویزیون بهش میگفتن : پاپا نوئل

 

 میگن از طرف تو میاد با یه کیسه پره پر !!!.............  ولی اینجا ما پیرمردای داریم که

 

ریش سفید می زارن ... با کلاهی سیاهه یا سفید .... دوره خودشون هم یه پارچه سیاه رنگ

 

می کشن ... با کیسه بزرگ تر از کیسه قصه ها اما خالیه خالی !!!

 

 اونا به جایی اینکه برامون عیدی بیارن فقط بدبختی میارن ... خدا مگه قرار نبود اونا فقط

 

شبای عید بیان چرا از اینجا دل نمی کنن ؟؟؟

 

 

 

مش سیف الله یه آرزو داره اون و به خواستش برسون گناه داره به خدا ... آحه هر وقت

 

میبینمش داره میگه من بمیرم تا از این زندگی سگی راحت شم ....

 

 

خدا صاحبخونه می دونی چیه ؟؟

 

نووووووووچ نمی دونی  !!!

 

 آخه تو یه خونه به اون بزرگی داری یه خونه دیگه هم داری که سرش دعواس اونوقت خونه

 

 قاسم اینا رو هم ازشون گرفتن تا یه خونه دیگه واست بسازن !!! خدا تو توی محله ما فقط 2

 

تا خونه داری درن دشت !!! اونوقت بابام باید بلرزه که آخره برجه !!!

 

خدا جون امیدوارم ازم ناراحت نشی اما امسال هیچی ازت نمی خوام هیچی هیچی .... آخه

 

 هرچی خواستیم تو نخواستی و هر چی تو خواستی ما نمی خوایم ...

 

 

آ خدا امسال دست از سرمون ور دار میترسم  سال بعد که میاد همین هم که الان هستیم و

 

 داریم رو نداشته باشیم ... میشنوفی خدا اگه می خوای کمک کنی برو به سیروس اینا کمک

 

کن اونا همچی دارن !!!

 --------

 

شهر سرد ، ما

 بوی

       سردخانه

                  میدهد

و سرما

       داغ دلش را

                  بر سر ، ما

...

..

.

..

...

   می دمد

 

-------------




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:54 توسط ..:: حمیده ::..

 

برای وسعت تنهایی های یک انسان واژه ای نیست

یک انسان

تنهایی

................................................

نامردی نمی کنم و بگم من همیشه تنها هستم....یا بگم خدا به تنهاییه من اهمیت نمی ده.... یا من اهمیتی به تنهایی می دم

................................................

برای تنها موندن هام بهونه نمی یارم... انگشت اتهامم رو به سمت اشخاص نمی گیرم... سعی می کنم  وانمود هم نکنم این مشکل دردناک خیلی بزرگه و من دیگه چاره ای جز مردن ندارم

................................................

اما........... به خیلی چیزا قبطه می خورم. کاش یک انسان نبودم!! کاش بودم اما انسان نبودم....یا یک انسان نبودم....کاش یکی از عناصر طبیعت بودم.چیزی که وقتی یک انسان به اون نگاه می کنه احساس آرامشی درونشو پر می کنه و تنهایی رو فراموش می کنه

چیزی که همه ی زیباییش در این فایده اش خلاصه می شه نه در زیباییش

.................................................

کاش مار یا مرغابی بودم.... درخت هم خوبه اما ابر بهتره.... کاش ماهی یا  سنگ بودم.... چیزی میان دریا یا توی آسمون

اصلا فرقی نداشت! چیزی غیر از انسان

فقط چون تنهایی مال انسانه

فقط چون تکلیف یک انسان نامحدوده.فقط چون کسی نمی دونه آخرش چی می شه و این درد یک انسانه

اما آخر یک گل یا یک مرغابی معلومه....زندگی می کنه و زندگی می کنه و زندگی می کنه....تا بالاخره دیگه راهی برای زندگی نباشه.زندگی کردن مثل اعمال قلب یا یک غده مشخصو معلومه و برای زندگی راه های  متفاوتی نیست.چون حتی اگه اون نخواد باز هم زندگی می کنه.تا وقتی زندگی شاید دیگر نخواد که اون زندگی کنه

و این اصلا به اون مربوط نمی شه

شاید شعورهایی هم دارند اما باز هم زندگی براشون مشخصه

...............................................

ابر می باره تا وقتی سبک شه.برگ می روید و تا وقتی همه چیز مهیاست زنده است.زمین می چرخه و می چرخه . ماهی مدام دهانش رو باز می کنه و می بنده. و همین

واقعا همین

................................................

هر مفهومی پشت اینها باشه یا هر دلیلی برای این کارها باشه.....تا ابد همینه و دیگر هیچ

..............................................

هیچ پرنده ی احمقی نیست که آدم بودن رو به پرواز ترجیح بده.یا به مهاجرت

...............................................

اما یه آدم احمقی هست که با دیدن پرواز یک پرنده یا طراوت یک گل دیوانه می شه

و می خواد از خدا بپرسه: خدایا این گل رو بیشتر دوست داری که مایه ی ارامش منه یا من رو که هیچ آرامشی ندارم؟

گرچه تو به همان اندازه خدای اون گلی که خدای منی.اما گل یک گله ولی من هر چیزی ممکنه باشم! این چیزی نیست جز داستان دلخراش یک انسان تنها




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:58 توسط ..:: حمیده ::..

 

زمان نمای طلائی گذشته های نزدیکم را که رنگ تلخی  روزگار و روشنی

 

 گذر زمان به خود گرفته بود به یک بی احتیاطی، مفت فروختم...

 

هفته ی پیش!

 

ککم هم نگزید... بی خیال، متوجه نبودش شدم و ته قلبم گواه بود که او حتی

 

 متوجه نبودم هم نشده!!

 

اما دلشوره ی بارندگی اخیر و آفتاب سر ظهر و لگد های بی رحم مردم و

 

 بدتر از همه  له شدن زیر چرخ ماشین ها امروز چنان به جانم افتاده که اگر

 

 مشغول به امر استاد نبودم، به خیابانی که آنجا دستم را رها کرد می رفتم و

 

 وجب به وجبش را پی گیرش می شدم...

 

امان از مشغله ها و دل مشغولی های ضد و نقیض که مرا مجال وصال نمی

 

 گذارد!

وقت نماز پیشین، میان ذکر، به یاد ساعت قدیمی یادگار مادر افتادم که حدود

 

 9 سالگی از او هدیه گرفته بودم...به سالروز تولدم

 

بند و رنگی نداشت...میان اسباب های پر غبار گذشته که رنگ و بوی

 

قشنگی داشت پیدایش کردم ...بچه گانه نبود! آن زمان هم برای سنم بزرگ

 

بود...اما تا رمق داشت چرخشش را نگاه کرده بودم و همیشه برایم سوال بود

 

 دنبال چه می دود چنین شتابان...آخرش که چه؟

 

یاد وفاداریش افتادم که بارها گمش کردم و مرا یافت...

 

مثل اینبار پشت سالها انتظار

 

چه به روزش آورده بودم من؟!باورتان نمی شود... ساعت زیبایم که به آن

 

 زیبایی نداشتم... چنان از ریخت افتاده شده بود که اگر بگویم هنوز دوستش

 

 دارم بیش از گذشته، به من خواهید خندید

 

اما وای اگر باران ببارد...ساعت دیگرم زیر باران زنگ خواهد زد!

 

 

 

پ.ن: بدترین لحظات زندگیمو دارم سپری می کنم

دلم برای روزای آروم قبل تنگ شده

تشنه ی یک لحظه آرامشم

دیگه از گریه کردن هم که تنها راه خالی شدنه خسته و متنفر شدم

داغونم

برام دعا کنید

خیلی دعا کنید خیلیییییییییییییییی

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 16:50 توسط ..:: حمیده ::..

 
بازیه ذهن! آره٬ شاید بزرگترین درد من همینه و این از بی خودیه دنیاست و قانون های محدودش که منو
 
 وا می داره حدود را با ذهنم بشکافم تا دنیا رو اون طوری کنم که می خوام...

یه روز یه احساس در ذهن چنان بزرگ و عظیم می شه که کسی به عمرش ندیده باشه و یک روز

دیگه چنان حقیر و احمقانه که بشریت سرزنشت کنه و یادش لکه ی ننگی توی خاطرات زندگیت بشه.

باقیه روزای بعد از این دو روز رو هم در سرگردانی و پوچی به سر می بری و هیچ وقت نمی فهمی کدوم

حست واقعی بوده.

تا یه روز خسته بشی ٬ از هر چه احساس و سرگردانی و پوچی که کشیدی. اون روز دیگه آدمی هستی

 که برای رها شدن ٬ جونت رو هم معامله می کنی.

همه ی بنیان ها و بنیاد های حسی و مادی که ذره ذره ساختی و به اصطلاح با چنگ و دندون نگه

داشتی٬ در نظرت فقط بت هایی می شن که یک آن وجودت رو پر از هراس می کنند از اینکه" برای در هم

 شکستنشون دیر نشه!"

و آن لحظه که تبر بر دست می گیری تا فرو ریختنشونو تماشا کنی شاید با ضربه ی اول یا حدود بین دو

ضربه ی اول٬ چیزی به کوچکیه اشک های شور مزه ی دلتنگی رخنه هایی رو برای همان دروغ احساس

در وجودت باز کنه.

و کارت به جایی برسه که در خلوتت زانو بزنی کنار تکه هایی از وجودت که شکستی و در دست

بگیریشونو ملتمسانه کنار هم بگذاریشون تا بلکه به هم بچسبند.

می دونی اینا فانی تر از اونین که با تموم شدنشون چیزی رو از دست بدی ...اما طاقت نمی یاری

قطعا اینبار آگاهی که احساس یک دروغه٬اما می پذیریش چون...

 

 

 

 

هر طور مایلید قضاوت کنید.




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 18:39 توسط ..:: حمیده ::..

 

وقتی یک روز صبح بیدار بشی و ببینی" تنهایی" بالای سرت نشسته و بهت خیره شده چه حالی پیدا

می کنی؟

وقتی شب با هزار فکر و تجدید نظر و هزار برنامه بخوابی و صبح این امید و شور باشه که ناگهان بیدارت

می کنه ...بعد با اولین صدایی که می شنوی فرو بری تا عمق توی ناامیدانه ترین مردابها....چه حالی پیدا

 می کنی؟

وقتی کارای امروز خونه رو با کلی انگیزه و نشاط  از پیش پذیرفته باشی و حالا حتی نای بلند شدن از

زمین رو هم نداشته باشی طوری که انگار کمرت شکسته یا له شدی زیر بار تحمیل های دنیا و ناتوانیه

خودت ...دیگه چه انگیزه ای برات می مونه که حتی به کارای شخصیه خودت برسی ....باقی پیش کش

دارم خفه می شم... کمکم کنید

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:33 توسط ..:: حمیده ::..

 

دنیای غریب کوچیکیه...اینقدر کوچیک که جایی برای فرار نداشته باشه و غریب بقدری که هرگز بهش عادت

 

 نکنم

 

وباز عجیب شد...امان از ذهن کنجکاو!! امان از حرفای بدون فکر نامتناهیه من... امان از تحمیل های رنج

 

آور اون ..امان از گذر زمانش که نفهمیدم بالاخره خوبه یا بد

 

وراجی نمی خوام بکنم.تنها چیزی که این روزا اصلا حوصله شو ندارم حرف زدنه

 

و تنها چیزی که بهش نیاز دارم باز حرف زدنه

 

لطفا گوش باشید

 

گوشی برای کم حرفیه من

 

دنیای غریب کوچیکیه... هر طرف فرار کنیم باز به هم می رسیم...دست و پامونو دراز کنیم به درودیوارش

 

می خوریم...دور ترین فاصله ها درست بیخ گوشمونه  و گاهی ام توی دلمون

 

اما همون چیزی که می خوام ازش، جلوی چشمم برام دست نیافتنی میشه...درست مثل عروسک ، پشت

 

 ویترین مغازه ای همیشه بسته

 

همیشه دنیای کوچیک جایی برای مخفی کردن خواستنی ها داشته... لابد مشکل مائیم که سرک می کشیمو

 

 اونا رو می بینیم

 

دنیای غریب کوچیکیه

 

دنیای کوچیکی که با آدمای بزرگ، در حال رودل کردنه

 

آدمای بزرگی که خودشون هم یادشون می ره بزرگتر از دنیان

 

و برای رودل کردن های دنیا پاکت استفراغ جلوی دهنش می گیرن

 

منم با اینکه آدم کوچیکیم امروز همین کارو کردم

 

بالا بیار کودکم....منو بالا بیار که این روزهای بد ویاریه تو هم می گذره

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 21:7 توسط ..:: حمیده ::..

 می روم اما نمی پرسم ز خویش

ره منزل کجا مقصود چیست؟!

 

سلام به همه ی رفیق های نارفیق!

حلال کنید اگه بد بود یا اصلا فایده ای نداشت.

دیگه حرفی واسه گفتن ندارم.

خیلی وقت بود که این بغض لعنتی مثل کوفته قلقلی سر گلوم مونده بود و

حتی نمی ذاشت نفس بکشم.

آدما وقتی دیگه حرفی واسه گفتن ندارن سنگین تره که برن.

و من هم همین کار رو کردم.

فکر می کردم خیلی قوی هستم.

اونقدر که بتونم شکست دادن. تجربه کنم.

و حتی انتقام گرفتن رو...ولی کم آوردم.

باور کن که دارم با گریه می نویسم!

دیگه خسته شدم... از تنهایی... یا به قول یه مهربون از تنها شدن!

فرقی هم نمی کنه... دوتاشون یه نتیجه دارن...

تنهایی!!!

هیچ کسی به دادم نرسید.

توی زمونه ای که هر کی بیاد خودشه.

وقتی برمی گردم که بدونم می تونم شاد باشم.

و این خیلی بعیده که اون روز برسه.

مراظب خودتون باشین.

 

**************

پ.ن: کاش هیچ وقت حماقت نمی کردم... کاش!

پ.ن: خداحافظ!!!

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 1:22 توسط ..:: حمیده ::..